کابوس

خدایا وحشت تنهاییم کشت.کسی با قصه من اشنا نیست20.gif در این عالم ندارم هم زبانی به صد اندوه می نالم ......روا نیست...... شبم طی شد کسی بر در نکو بید به بالینم چراغی کس نیفروخت نیامد ماهتابم بر لب بام دلم از این همه بی گانگی سوخت به روی من نمی خندد امیدم شراب زندگی در ساغرم نیست نه شعرم می دهد تسکین به دردم به غیر از اشک غم در دفترم نیست بیا ای مرگ جانم بر لب امد بیا در کلبه ام شوری بر انگیز بیا شعری به بالینم بیفروز بیا شعری به تا بوتم بیاویز دلم در سینه کوبد سر به دیوار که این مرگ است و بر در می زند مشت بیا ای همزبان جاودانی که امشب وحشت تنهاییم کشت.  
/ 2 نظر / 5 بازدید
رضا شنطيا

سلام. چهره تون بسيار آشناست خانوم زيبا. قبلا همديگه رو نديديم؟

دنيای زمينی

رفتنش را باور نمی کردم، گرچه باید می رفت و می دانستم می رود. مشتاقانه خواهان ماندنش برای یک روز دیگربودم.اما رنگینی آ سمان شهر خبر از رفتنش می داد . اشکهایم جاری بود و با خود نجوا می کرد م : آ یا می توا نم ، مقام دانای بی همتا را باور کنم؟ آ یا می توا نم ، به شنوا و بینا بودنش ا طمینان قلبی داشته باشم؟ آ یا می توا نم ، جهاد ، و بسی دشوارتر از هر جها دی ، مبارزه با نفس اماره را درک نمایم ؟ آ یا می توا نم ، به قدر طا قتم در طلب رضای او بکوشم ؟ آ یا می توا نم ، یقین کنم که ا و مرا در مشقت و رنج نمی ا ندازد ؟ آ یا می توا نم ، قدرمحبتهایش را بدانم ؟ آ یا می توا نم ، آغوش گرمش را همیشه پناهگاهم سازم ؟ آ یا می توا نم ، سالی دیگر هم اجازه ی دیدن و لمس کردن این روزهای ملکوتی را داشته باشم؟ در حالی که او را حس می کردم با خود زمزمه کردم ، مهربانم مرا دوست دارد پس می توا نم.....