نا اشنا

باز هم قلبی به پایم اوفتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد باز هم در گیرو دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد باز هم از چشمه لبهای من تشنه ای سیراب شد باز هم در بستر اغوش من رهروی در خواب شد. در خواب شد بر دو چشمشدیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویم در او عاشقی دیوانه می خواهم که زود بگذرد از جاه و مال و ابرو او شراب بوسه می خواهد ز من من چه گویم قلب پر امید را او به فکر لذت و غافل که من طالب ان لذت جاویدم من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را او تنی می خواهد از من اتشین تا بسوزاند در او تشویش را........ ااو به من می گوید ای اغوش گرم مست نازم کن که من دیوانه ام من به او می گویم ای نا اشنا بگذر از من من ترا بی گانه ام اه از این دل اه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بی گانه ای ای دریغا کس به اوازش نخواند12.gif14.gif20.gif

/ 0 نظر / 6 بازدید