می خوام یه قصه بگم از سرشت آدما 


 

روزی که تو آسمون تک و تنها بود خدا !


 

اون روزا آسمونا رنگشون آبی نبود!


 

تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود !


 

یه روزی خدا اومد یه ذره خاکُ گرفت!


 

به هوای عشق تو گِل آدم و سرشت!


 

برا خوشحالی تو این زمین و آفرید


 

 این همه کهکشونو روی دامن تو چید !


 

 برای چشمای تو بهشت و بهونه کرد!


 

 با ناز نگاه تو دوزخ و ویرونه کرد!


 

برا عطر نفس هات نسیم و آواره کرد!


 

برای بچگی هات زمین و گهواره کرد!


 

 

خورشید و برای تو ، توی آسمون گذاشت!


 

گلای سرخ و فقط، برا خاطره تو کاشت!


 

بارون و به خاطر سبزی دل  به تو داد!


 

برا بوییدن تو خودشو رسوند به باد !


 

از سیاهی چشات قطره ای جوهر گرفت !


 

 بعد از اون شد که دیگه ، شب زیبا سر گرفت!


 

از صدای گریه هات رعد و برق و آفرید !


 

دونه های اشکتو روی دریاها پاشید!


 

امید رو  به یاد تو به زمین ارزونی کرد !


 

از غم چشمای تو تو پاییزو زندونی کرد!


 

روزی که خدا تو رو سرور دنیا می کرد !


 

با گلاب عشق ِ تو دل ها رو معنا کرد!

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
سحر

هر ثانیه که میگذرد چیزی از تورا با خود میبرد زمان غارتگر غریبی است.... همه چیز را بدون اجازه ام میبرد وتنها یک چیز را همیشه فراموش میکند احساس دوست داشتن تورا....؟؟؟ سلام روز بخير مهربون..امروز كه داشتم از اين ورا رد مي شدم به كلبه قشنگت سرزدم و لذت بردم...دوست داشتي به كلبه آبجي سحرت هم سربزن...با آپ جديدي حضورصميمي شما مهربون رو به انتظار نشستم. درضمن يه سري لينك جالب هم برات بالاي وبلاگ گذاشتم كه اميدوارم خوشت بياد من كه خودم آموزش فال قهوه و مستند مرگ مرد يخي رو خيلي دوست دارم،البته آموزش تعميرات خودرو هم چيز جالبيه كه ديدنش خالي از لطف نيست... اميدوارم شما هم خوشت بياد..روز قشنگ و هفته اي پراز شادي رو برات آرزومندم.....

شهره

[دست][دست]خیلی قشنگه[گل][گل] [دست][دست [قلب][قلب][قلب][قلب]