اندوه

کاروان چون گیسوان پریشان دختری بر شانه های لخت زمین تاب می خورد.خورشید رفته است و نفسهای داغ شب بر سینه های پر تپشش اب می خورد.دور از نگاه خیره من ساحل جنوب افتاده مست عشق در اغوش نور ماه . شب با هزار چشم درخشان و پر ز خون سر می کشد به بستر عشاق بی گناه.نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس.هر دم ز عمق تیره ان ضجه می کشد.مهتاب می دود که ببیند در این میان مرغک میان پنجه وحشت چه می کشد؟  بر ابهای ساحل شط سایه های نخل می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب.اوای گنگ.همهمه قورباقه ها پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب.در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است.رویای دور دست تو نزدیک می شود.بوی تو موج می زند انجا به روی اب چشم تو می درخشد و تاریک می شود.بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق بشکست و شد به دست تو زندان عشق من.در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار ای شاخه شکسته ز طوفان عشق من..................

/ 0 نظر / 5 بازدید