همیشه خوابِ سفر می‌‌بینم
به دور ها
به سرزمینی آنسویِ مرزِ بودنِ پر غوغایِ آدم ها
همیشه خوابِ جاده می‌‌بینم
خوابِ رفتن
خوابِ غروب‌هایِ غمگینِ مه‌ آلود
همیشه خواب دست‌هایِ در هم می‌‌بینم
خوابِ دل‌ دادن
دل سپردن به رویایِ ماندن
و عجیب تر که هیچ عاشقانه ای
... هیچ عاشقانه‌ ای
آرامم نمی‌‌کند
هیچ چیزی آرامم نمی‌‌کند
جز تنی که به تنهایی داده ام
هیچ چیز ... جز تنی ...
که به تنهایی‌ ... به تنهایی‌‌هایم ... داده ام

بخواب ‌ای صمیمی‌ با من
بخواب ‌ای خسته از عادت‌هایِ فرسوده
بخواب ‌ای خالی‌ از امیدِ روز‌هایِ تازه تر
بخواب‌ای همسفرِ شب‌هایِ تاریکِ طولانی
که مرزِ بینِ بودن و نبودن
ذرّه‌ای بیش نیست
...تنها لحظه‌ای مکث
و ناگهان دیگر نیستی ............

 

/ 0 نظر / 7 بازدید