مشرق خیال

من روز خویش را با افتاب روی تو کز مشرق خیال دمیدست اغاز می کنم. من با تو می نویسم و می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم. وز شوق این محال: که دستم به دست توست....من جای راه رفتن پرواز می کنم. ان لحضه ها که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینم. موسیقی نگاه تو را گوش می کنم گاهی میان مردم.در ازدحام شهر. غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم.

/ 0 نظر / 6 بازدید