از قافله ام جا ماندم

از قافله‌ام، جا ماندم
درست بیست و نه سال پیش،
جا ماندم ...

غربت نشین این روزگار چِرک شدم ...
روزگاری که
نه از جنس من است
نه از برای من ...

رسم عجیبی‌ست، دنیا !
از روزگارش می‌نالیم و، می‌نالم
و روزنگار زمین‌گیر شدنمان را
جشن می‌گیریم !

نمی‌دانم ...
قلمم زیر بار دردها، تَرَک برداشته ! ...

با این حال
هنوز هم به دوست، لبخند تحویل می‌دهم
و گاه به گاه و زود به زود
قهقهه بلند سر می‌دهم
و لاپوشان می‌کنم
آنچه درونم متلاطم است

/ 1 نظر / 6 بازدید
علی

سلام خوبی ؟ چرا پروفایلت فعال نیست . به من حتماَ سز بزن چیز خوب زیاد دارم . منو لینک کن و خبرشو بهم بده تا لینکت کنم . واسم اسم و نظر و اگه خواستی شمارتو هم تو یه نظر دیگه بصورت خصوصی بگو .