shekastetarins

سلام 

سالهاست اینجا مینویسم ان زمونها یه دوستایی داشتیم خواننده هایی اما الان با این دنیای رو به پیشرفت دیگه کی میاد وبلاگ بخونه اما من هنوز اینجا رو دوست دارم و مینویسم .پیشرفت خوبه اما من ان دنیای قدیمیمون و دوست داشتم سادگیمون صداقت خدایی بر نمیگرده ایشالا هر جا باشید خوب و سلامت باشید..

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط NEDA fatemi نظرات () |


باز بوی دفتر

پاک کن های سفید

ته مداد قرمز

باز هم مهر رسید

باز هم رج زدن حرف الف

باز هم دخترکی سر به هوا

دختری نازکه نامش کبراست

و د ه ها  سال است

قول ها داده به خود

و گرفته تصمیم

که دگربار، کتاب خود را

باز جا نگذارد. شب به زیر باران

آن کتاب کهنه

هچنان خیس و چروکیده و باران زده است

باز هم سال دگر

باز پاییز دگر

باز تصمیم دگر

باز کوکب خانم

چند مهمان دارد

باز هم سفره رنگین پهن است

و کدام از ماها

در پس این همه سال …

حسرت خوردن از آن سفره کوکب خانم

همچنان با او نیست؟

خوش به حال عباس!

خوش به حال کبری!

خوش به حال حسنک!

که همه دغدغه شان

سفره و دفتر خیس است و صدای یک بز

خوش به حال همه شان!

که ز ما جا ماندند

همه کودک ماندند

و رسیدیم ما به سرابی که هم اکنون هستیم

و غم غربت ایام گذشته است که دایم با ماست.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٢ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط NEDA fatemi نظرات () |


باز بوی دفتر

پاک کن های سفید

ته مداد قرمز

باز هم مهر رسید

باز هم رج زدن حرف الف

باز هم دخترکی سر به هوا

دختری نازکه نامش کبراست

و د ه ها  سال است

قول ها داده به خود

و گرفته تصمیم

که دگربار، کتاب خود را

باز جا نگذارد. شب به زیر باران

آن کتاب کهنه

هچنان خیس و چروکیده و باران زده است

باز هم سال دگر

باز پاییز دگر

باز تصمیم دگر

باز کوکب خانم

چند مهمان دارد

باز هم سفره رنگین پهن است

و کدام از ماها

در پس این همه سال …

حسرت خوردن از آن سفره کوکب خانم

همچنان با او نیست؟

خوش به حال عباس!

خوش به حال کبری!

خوش به حال حسنک!

که همه دغدغه شان

سفره و دفتر خیس است و صدای یک بز

خوش به حال همه شان!

که ز ما جا ماندند

همه کودک ماندند

و رسیدیم ما به سرابی که هم اکنون هستیم

و غم غربت ایام گذشته است که دایم با ماست.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط NEDA fatemi نظرات () |

مهم نیستــــ اگر انـسـان بـرای کـسی که دوسـتـش دارد غـرورش را از دستـــــ بـدهـد ؛
امـا فـاجـعـه اسـتــــــ اگر بـه خـاطـر حـفـظ غـرور ، کـسی را که دوسـتـــــ دارد از دستـــــ بـدهـد

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٧ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط NEDA fatemi نظرات () |

کلاغ جان!

قصه من به سر رسید...

سوار شو!

تو را هم تا خانه ات می رسانم...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٧ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط NEDA fatemi نظرات () |

پلک ها را اگر نمی بستی

خوره در آسمان نمی افتاد

بی تو از یک طناب آویزان

مرگ در امتحان نمی افتاد



رنگ جیغ سکوت بر سیگار

رژ لب دست می کشد به لبت

دست من توی جیب می پوسد

(روزهای نیامده طلبت !)



کاش مثل مترسک پیری

دلخوشی های گندم ات بودم

بین یک شهر عاشق و فاسق

اولین عشق چندم ات بودم !



اتفاقا همیشه آسان نیست

مثل یک مرد ، آهنی بودن

همه ی روز مثل پیراهن ...

آخرش با تو نا تنی بودن



اتفاقا همیشه آسان نیست

که کتاب نخوانده ای باشی

توی یک قهوه خانه ی خالی

چائی تلخ مانده ای باشی



آخر اتفاق های بزرگ

اشتباهی همیشه کوچک بود

آن عروسی که فکر می کردم ...

توی دست کسی عروسک بود



بگذر از هرچه بود و هر چه نبود

با خودت لا اقل مدارا کن

وسط سنگ های قبرستان

زنده ات را دوباره پیدا کن !

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط NEDA fatemi نظرات () |

همیشه خوابِ سفر می‌‌بینم
به دور ها
به سرزمینی آنسویِ مرزِ بودنِ پر غوغایِ آدم ها
همیشه خوابِ جاده می‌‌بینم
خوابِ رفتن
خوابِ غروب‌هایِ غمگینِ مه‌ آلود
همیشه خواب دست‌هایِ در هم می‌‌بینم
خوابِ دل‌ دادن
دل سپردن به رویایِ ماندن
و عجیب تر که هیچ عاشقانه ای
... هیچ عاشقانه‌ ای
آرامم نمی‌‌کند
هیچ چیزی آرامم نمی‌‌کند
جز تنی که به تنهایی داده ام
هیچ چیز ... جز تنی ...
که به تنهایی‌ ... به تنهایی‌‌هایم ... داده ام

بخواب ‌ای صمیمی‌ با من
بخواب ‌ای خسته از عادت‌هایِ فرسوده
بخواب ‌ای خالی‌ از امیدِ روز‌هایِ تازه تر
بخواب‌ای همسفرِ شب‌هایِ تاریکِ طولانی
که مرزِ بینِ بودن و نبودن
ذرّه‌ای بیش نیست
...تنها لحظه‌ای مکث
و ناگهان دیگر نیستی ............

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٩ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط NEDA fatemi نظرات () |


ده ثانیه تا مرگم، مانده همه بنیادم

ده بار نگاهم کن، حالا که من افتادم

هر ثانیه از عمرم، در حسرت تو سر شد

هشتم گِروی نُه بود، در حسرتِ همزادم

این بار تمامِ من، معطوف نگاه توست

افسوس که زیرِ هشت، اینگونه من آزادم

ای کاش که یک لحظه، این عقربه می فهمید

شد مجلس هفتم که، بی غصّه روان شادم

تا قافیه می بازم، ده بار ردیفم باش

تا هِی بنویسم از...، وقتی به تو دل دادم

تاس از چه پریشان شد؟ هر بار که شِش آمد

شش آمد و او را برد، کِی می رود از یادم؟

دستِ پُر از احساست، آزاد شد از دستم

پنج است در این اثناء، اضلاعم و ابعادم

این ثانیه هم ای کاش، دو دو بزند چشمش

تا طعمه شوی در من، آنگاه که صیادم !

لِی لِی بکشم تا سه، هر دو بپریم از آن؟

وای از عدد بَعدی، بازیچه ی اعدادم

یک ثانیه باقی ماند، یک ثانیه ی دیگر

من صفر شدم حالا، از دست، تو را دادم


دَه ثانیه پایان یافت، ای کاش نمی دیدی

هر ثانیه هر لحظه، با یاد تو جان دادم

ده بار پس از مرگم،آرام نگاهم کن

ده بار نگاه تو، جا مانده ز فریادم... 

 

*چقدر تلخ است که هر آمدنی رفتنی دارد
کاش رفته بودی که می آمدی...
انتظار گر چه تلخ ، در نهایت شیرین بود
اما امان از آخرین وداع ...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٩ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط NEDA fatemi نظرات () |

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه 
خودت می‌دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه 

کنارم هستی و بازم بهونه‌هامو می‌گیرم 
میگم وای چقد سرده میام دستاتو می‌گیرم 

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می‌میرم 
از این جا تا دم در هم بری دلشوره می‌گیرم 

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن باهم 
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم 

می دونم که یه وقتایی دلت می‌گیره از کارم 
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم 

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری 
تو هم از بس منو می‌خوای یه جورایی خودآزاری 

کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا 
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا 

قشنگه ردپای عشق بیا بی‌چتر زیر برف 
اگه حال منو داری می‌فهمی یعنی چی این حرف 

می‌دونم که یه وقتایی دلت می‌گیره از کارم 
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوسِت دارم 

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری 
تو هم از بس منو می‌خوای یه جورایی خودآزاری

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۳/۳۱ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط NEDA fatemi نظرات () |

تو هر شهر دنیا که بارون بیاد خیابونی گم میشه تو بغض و درد تو بارون مگه میشه عاشق نشد؟ تو بارون مگه میشه گریه نکرد؟ مگه می‌شه بارون بباره ولی دل هیشکی واسه کسی تنگ نشه چه زخم عمیقی توی کوچه‌هاست که بارون یه شهرو به خون می‌کشه تو هر جای دنیا یه عاشق داره با گریه تو بارون قدم می‌زنه خیابونا این قصه رو می‌دونن رسیدن سرآغاز دل کندنه هنوز تنهایی سهم هر عاشقه چه قانون تلخی داره زندگی با یه باغی که عاشق غنچه‌هاست چه جوری می‌خوای از زمستون بگی یه وقتا یه دردایی تو دنیا هست که آدم رو از ریشه می‌سوزونه هر عشقی تموم می‌شه و می‌گذره ولی خاطرش تا ابد می‌مونه گاهی وقتا یه جوری بارون میاد که روح از تن دنیا بیرون می‌ره یکی چتر شادی‌شو وا می‌کنه یکی پشت یه پنجره می‌میره تو هر جای دنیا یه عاشق داره با گریه تو بارون قدم می‌زنه خیابونا این قصه رو می‌دونن رسیدن سرآغاز دل کندنه هنوز تنهایی سهم هر عاشقه چه قانون تلخی داره زندگی با یه باغی که عاشق غنچه‌هاست چه جوری می‌خوای از زمستون بگی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۳/۳۱ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط NEDA fatemi نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت